حكيم ابوالقاسم فردوسى

345

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ازو سركشان آگهى يافتند * سوارى صد از قلب بشتافتند كه او را بگيرند زان رزمگاه * برندش بر پهلوان سپاه كمان را بزه كرد بهرام شير * بباريد تير از كمان دلير چو تيرى يكى در كمان راندى * بپيرامنش كس كجا ماندى از يشان فراوان بخست و بكشت * پياده نپيچيد و ننمود پشت سواران همه بازگشتند ازوى * بنزديك پيران نهادند روى چو لشكر ز بهرام شد ناپديد * ز هر سو بسى تير گرد آوريد [ كشته شدن بهرام بر دست تژاو ] چو لشكر بيامد بر پهلوان * بگفتند با او سراسر گوان فراوان سخن رفت زان رزمساز * ز پيكار او آشكار او راز بگفتند كاينت هژبر دلير * پياده نگردد خود از جنگ سير بپرسيد پيران كه اين مرد كيست * ازان نامداران ورا نام چيست يكى گفت بهرام شيراوژن است * كه لشكر سراسر به دو روشن است برويين چنين گفت پيران كه خيز * كه بهرام را نيست جاى گريز مگر زنده او را بچنگ آورى * زمانه براسايد از داورى ز لشكر كسى را كه بايد ببر * كجا نامدارست و پرخاشخر چو بشنيد رويين بيامد دمان * نبودش بس انديشهء بد گمان بر تير بنشست بهرام شير * نهاده سپر بر سر و چرخ زير يكى تير باران برويين بكرد * كه شد ماه تابنده چون لاژورد چو رويين پيران ز تيرش بخست * يلان را همه كند شد پاى و دست بسستى بر پهلوان آمدند * پر از درد و تيره روان آمدند كه هرگز چنين يك پياده بجنگ * ز دريا نديديم جنگى نهنگ چو بشنيد پيران غمى گشت سخت * بلرزيد بر سان برگ درخت نشست از بر بارهء تند تاز * همى رفت با او بسى رزمساز بيامد به دو گفت كاى نامدار * پياده چرا ساختى كارزار نه تو با سياوش بتوران بدى * همانا بپرخاش و سوران بدى مرا با تو نان و نمك خوردن است * نشستن همان مهر پروردن است نبايد كه با اين نژاد و گهر * بدين شير مردى و چندين هنر ز بالا به خاك اندر آيد سرت * بسوزد دل مهربان مادرت بيا تا بسازيم سوگند و بند * براهى كه آيد دلت را پسند ازان پس يكى با تو خويشى كنيم * چو خويشى بود راى بيشى كنيم پياده تو با لشكرى نامدار * نتابى مخور با تنت زينهار به دو گفت بهرام كاى پهلوان * خردمند و بينا و روشن روان مرا حاجت از تو يكى بارگيست * و گر نه مرا جنگ يكبارگيست به دو گفت پيران كه اى نامجوى * ندانى كه اين راى را نيست روى ترا اين به آيد كه گفتم سخن * دليرى و بر خيره تندى مكن ببين تا سواران آن انجمن * نهند اين چنين ننگ بر خويشتن